۱۴۰۲ دی ۲۲, جمعه

[روایتی از جهان زیرین، آنجا که چیزی روایت‌کردنی نیست. به عبارت دیگر: این متن خواندنی نیست]



امروز بعد از مدتی رفتم قبرستان محله.


قبرستان‌های محلی احتمالاً جذاب به نظر می‌رسند. معمولاً جمع‌وجور و تروتمیزن. اما اگر عمری را در محله گذرانده باشید قبرستان‌ محله براتون عجیب‌ترین جای دنیاست. سراسر قبرستان خاطره است، آرزوی از دست رفته، جوان ناکام، فامیل نزدیک، فامیل دور، همسایه، هم‌محلی همه کنار هم، زیر خاک.

امروز در کل قبرستان چهار نفر آدم حضور داشتن. هوا تمیز و خاک باران خورده بود.

شروع کردم به قدم زدن:

-قبر محمد، همکلاسی شیطون و بامرام مدرسه. اردیبهشت ۸۹ بود، یک شب تو هیئت حالش بد شد و برای همیشه رفت.

قبر کاظم، رفیق عمویم. کاظم سنی نداشت، می‌شد گفت هنوز جوان بود که سکته کرد و مرد. با مرام و داش‌مشتی بود.

قبر کاسب‌های محل، حسین میز ممد و علی پسرش. برای من که مدت زیادی توی محل کاسبی داشتم پر از خاطره است. حسین با عشق بود، در جواب خیلی چیزها یا می‌گفت یا علی، یا می‌گفت عشق است.

اون طرف‌تر فاطمه، فامیل پدرم، دو سال پیش از پس بیماری‌ش برنیامد و رفت. هنوز جوان بود.

پایین‌تر که میام قبور یک طایفه، تقریباً همه رو می‌شناسم. از ممد حاج مدباقر، تا مدحسین قصاب. انگار همین دیروز بود. زمستان سال ۸۰ احتمالاً از کنار قصابی مدحسین که رد شدیم دیدیم سکته کردم، دستش رفته بود توی ذغال‌هایی که برای گرم‌کردن می‌ذاشت. ۴-۵ سال بیماری کشید و بعد خوابید.

ناگهان به قبر پسر نعمت‌الله می‌رسم، شب تاسوعا بود، خبر رسید خودش رو حلق‌آویز کرده، عاشق شده بود. عکسش روی قبر حکاکی شده بود، هنوز توی همون سن ۲۰-۲۱ مونده بود. تکون نخورده بود.

از نزدیک‌ترها نمی‌گم. این موقع شب وقتش نیست که چشم‌هام خودشون رو خیس کنند.

یکی دو تا نیستند، منی که هم‌محلی‌ها رو خوب نمی‌شناسم حداقل صد نفر آدمی که ازشون خاطره دارم سینه‌ی این قبرستان دارم. همه کنار هم، آدم‌هایی که عمری با هم زندگی کردن، هم‌دیگه رو می‌شناسن، حالا کنار هم خوابیدن. شاید یک روزی بیدار بشن.

پی‌نوشت:

کتاب شادی در آسمان، داستان بیدار شدن مرده‌های یک روستاست، چه اتفاقی می‌افته وقتی مرده‌ها بیدار بشن؟ هرچی بشه مهم نیست، مهم اینه که بغض‌ آدم‌های دلتنگ می‌ترکه. به نظرتون مرده‌ها هم دلشون برای ما تنگ می‌شه؟

۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

اندر احوالات دکتر گذشته

نمونه اي از درس‌هاي ناصر گذشته
درس مثنوی
رسيديم به اينجا كه:
هر كه را جامه ز عشقى چاك شد /او ز حرص  و عيب كلى پاك شد

شاد باش اى عشق خوش سوداى ما/اى طبيب جمله علتهاى ما

اى دواى نخوت و ناموس ما/اى تو افلاطون و جالينوس ما

جسم خاك از عشق بر افلاك شد/كوه در رقص آمد و چالاك شد

عشق جان طور آمد عاشقا/طور مست و خر موسى صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمى /همچو نى من گفتنيها گفتمى‏

هر كه او از هم زبانى شد جدا/بى‌‏زبان شد گر چه دارد صد نوا

هر "كه" او از هم زبانى شد جدا/بى‌‏زبان شد گر چه دارد صد نوا

بيت فوق شاهكار ادب عرفاني فارسي است.
سعي داريم وراي الفاظ و حروف به مفاهيم عميق شعر بپردازيم(!) اما بايد از الفاظ نامفهوم پرده برداريم و تصور روشن و متمايزي از آن ارائه دهيم! اين بحث  تصور واضح  متمايز دنيايي دارد كه از آنجا كه كلپتره اي نيست از آن مي گذريم!
نامفهمومترين لفظ شعر فوق "كه" است. كه در ادب فارسي جايگاه ويژه اي دارد. "كه" گاهي در ادب فارسي به خصوص حوالي قرن 7 معمولا در معنايي خاص به كار مي فت. اين معنا كه(=ku پهلوي ) در برگيرنده معناي احتمال بعيدي است در زماني نامعلوم! نمي دانم چرا بحث زمان مي آيد  مرا ياد هايدگر مي اندازد... كتابي دارد اين مارتين هايدگر... بخوانيد... به نام هستي و زمان.... البته اين را شما نمي فهميد و بايد استاد داشته باشيد ... گفتم زمان! اين زمان در فلسفه هاي ايران باستان بخصوص زرتشت اهميت بسياري دارد! زوران! خداي زمان ... زمان يعني عدد! الآن كميت سيطره دارد .من و شما عدد هستيم ما را با عدد مي سنجند!(مثال در مورد سيطره كميت از جانعلي و طلعت و...)
ما براي وزير علوم عدد هستيم! عدد!
راستي گويا اين وزير كشور آقاي كردان فوق ديپلم است... درسته؟! وزير كشور يه مملكت ديپلم نداره!(تكه هاي بچه ها) شوخي بسه !بله مي گفتم فلسفه سرزمين وحشتناكيه! اين آلمان مهد عجيب كساني ست!  مارتين هايدگر... چند روز پيش روزنامه  ي اعتماد از همسر هيتلر نوشته بود خانم اوا براون .عجيب داستاني دارد اين هيتلر...
از كجا آمديم كجا! حالا مي خواهي داستان زن هيتلر برات بگم!! نه مي خواي!؟؟! بابا متون عرفانيه!  (داستان هيتلر و زنش5 دقيقه)
بله اين هيتلر خيلي عاشق اين خانم بوده است. راستي گفتم عشق ياد ابن داوود افتادم.. اين ابن داوود...(5دقيقه داستان) مدخل ابن داوود در دايرة المارف را بخوان... الآن همه ميرن مي خونن!
بگذريم اين "كه" اهميت زيادي داره معناي كل شعر .اصلا كل  مثنوي به اين "كه" ربط داره! اگر اين كه را نفهمي هيچ چيز از مثنوي نفهميدي! اصلاً مثنوي يعني "كه" و "كه" يعني مثنوي!
بدان و آگاه باش كه مثنوي كتاب داستان نيست فلسفه هم نيست! فلسفه چيزيست و مثنوي چيزي ديگر!!!!
مثل نخود و لوبيا! اگر چه هر دو بنشنجاتند اما متمايزند! نخود چيزيست ولوبيا چيز ديگري!
حالا  نگو من هوس آبگوشتم كردم! آخه به طرف گفتن قربون چشمتي  بادوميت... گفت من بادوم مي خوام!
الآن اين خانم ميگه مثنوي از كجا بخرم! من ميگم قرمه سبزي را با شنبليله درست مي كنن! از من شنبليله نخواه! شنبليله جاده ي ساوه مي فروشند!
الآن به چي داري مي خندي!
شوخي بسه!
يكي اين بچه روساكت كنه!
در زبان سغدي.. دستت تميزه؟ برو دو تا گچ بيار! حالا خانم طهراني ميگه سغدي چييه!؟ مشكل دوتا شد!
از اهداف اموزشي دورشديم...
خوب جلسه را ختم مي كنيم! البته از صفحه 3 اين دفتر تا وسط دفتر 6 را خودت مي خوني! درامتحان هم مي آيد! زشته من به تو مثنوي بگم... ديگه خودت اوستايي ... ترم چندي؟ 5؟ بلدي ديگه... من از وسط دفتر 6 ميگم....
البته جلسه جبراني! نه فوق العاده هم مي گذاريم... اينجا من مي گم تو گوش مي كني! اصول دموكراسي همين است ديگر...! من مي گم تو گوش مي كني!
 التماس دعا!
محب- ۱۳۸۸
پ.ن: این نوشتار با اجازه استاد بزرگوار دکتر ناصر گذشته نشر شده‌است.

۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

ممد عزیز یا "دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد!"

امروز رفتم پیش محسن آقا (محسن مش محمود) یک سری خرید برای دفتر کنم.
تا رسیدم دم مغازه ممد عزیز رو دیدم (اگر در حجاز به دنیا می آمد اسمش می شد محمد بن عزیز یا محمد بن عبدالعزیز!).
گفت بیا اینجا (اشاره به سکوی دم مغازه کرد) بشین! پول نمی گیرن!
منم نشستم، یکم حال و احوال کرد و گفت یه شعر برام بخون!!!
گفتم ممد آقا چی بگم در محضر شما؟
(حالا واقعا سخته توصیف این شخصیت، یک پیرمرد 80 و اندی ساله سرحال، پولدار و درویش مسلک. شاید برخی بگویند خسسیه اما واقعا به نظرم درویش مسلک است. اهل شعر، فکاهی و شوخی. یکم بهلول گونه و خیلی آزاده)
یکم شعر خوند و گفت بخون...
شروع کردم از خیام. می دونستم خیام دوست داره:
چون عهده نمی شود کسی فردا را....
شروع به زمزمه کرد... لبخد بر روی صورت داشت... جوری آروم زمزمه می کرد که ادامه بدم...
حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش به نور ماه ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را...

حال خوشی دست داد. باز ادامه دادم...
یاران موافق همه از دست شدند...
باز شروع به زمزمه کرد..
باز هم...
دیگه مقهور بودم و در عین حال پیروز!
اما خب دستم هنوز پر بود...
گفتم ممد آقا مولوی بخونم؟
گفت بخون جانم!
گفتم:
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد...
همین مصرع را تکرار کرد که حفظ کنه...
جان را سپر تیر (تیغ؟) بلا خواهم کرد...
دوباره با لحنی بهتر از من این مصرع را خواند..
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد....
دوباره گفت از اول بخون...
در چشم هاش وجد و ذوق شنیدن یک شعر جدید رو می شد دید.
گفت این رو برایم بنویس.
رفت داخل مغازه محسن و یک فاکتور آورد و گفت این پشت بنویس.
گفتم خودکار هم می گرفتید.
دست کرد در جیبش و یک شئ سه سانتی در آورد که ته خودکار بیک بود که بریده شده بود!
(در تصویر مشاهده کنید!)
گفتم ممد آقا با این نمیشه نوشت!
گفت گدایی خودکار نمی کنم! (نمی دونم گدایی کاغذ ایراد نداره؟!!!)
شروع کردم به نوشتن که در تصویر می بینید چی در آمد...

البته بعدش تمنا و.. کردم و خودکار از محسن گرفت...
بعد از این شعر هم سر ذوق آمدم و گفتم باز بنویسم؟
گفت یادگاری برای من پرش کن.
بعدش نوشتم:
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد...
این هم عکس بدی که از سکو و دست نوشته بد خط من. (البته با این خودکار میرخانی هم بهتر از این نمی نویسه!)

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

اول میدان عشق....



به امید خداوند عازم عتبات هستم. هنوز که خاطره نشده اما امیدوارم با خاطری پاک و معرفت برگردم.
لایق وصل تو...
حلال بفرمایید.
دعاگو.

۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

تولد!

سلام
فردا تولدمه
.23 فروردین. راستش این رو ننوشتم که کسی کادو برایم بیاورد! انیشتین که به دنیا نیامده. سودی هم به جهانیان نرساندم. تولدم خوشحالی ندارد که.
راستش یکم سختم بود 27 ساله شوم.
مممممم...
یعنی چند ساعت دیگه 27 ساله می شوم
.
خیلی هم بحث و حرف بود که من چند سالمه! همش دوست داشتم 26 بشوم!  بحث بالا گرفت تا جایی که به محضر دکتر اسلامی مسلم (دکترای آموزش ریاضی) رفتیم و نظر ایشان این بود که من 27 ساله می شوم و وارد 28 می شوم.
واااایییی چقدر زیاد!
من هنوز حس 18 را دارم. البته نه شادآبی و... بگذریم. دیگه 27 شدم. باید بپذیرم.
باز خوشحالم زنده ام، شکرخدا.
سخنی نیست، که نیست.

۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

در امتداد زاینده رود

سلام دوستان.
امروز حدود ساعت 12:15 دقیقه ظهر تصمیم گرفتم با دوچرخه در حوالی زاینده رود دوری بزنم. از آنجا که از شب گذشته تا حدود 11 باران می بارید زمین به شدت گلی بود، اوایل مسیر فهمید دوچرخه ام (که از برادر همسرم قرض گرفتم!) گل گیر ندارد و لباسهایم گلی شدند اما گفتم بروم تا سمت باغ پرندگان و برگردم. هوا به شدت مطبوع بود. هر چه بیشتر می رفتم مسیر برایم جذاب تر می شد. خلاصه از منزل تا آتشگاه، از آتشگاه تا پل دنبه (اهالی به دلیل لغزنده بودنش به ان دنبه می گویند، البته الان یک سازه مستحکم جایگزینش شده اما نام قبلی ماندگار شده!) از دنبه تا پارک ناژوان، از پارک ناژوان تا سی و سه پل و آیینه خانه. حدود یک ساعت و نیم گذشت، نماز را در محدوده سی و سه پل خواندم، و آرام آرام برگشتم تجربه بسیار خوبی بود. اگر توانش باشد فردا تکرار می کنم. راستش تهران از انجا که بر دامنه کوه بنا شده برای دوچرخه سواری اصلا مناسب نیست. اما اصفهان دشت فراخ و مسطحی ست. هوا هم مطبوع، چشم اندازها هم دلفریب. همه چیز برای یک دوچرخه سواری لذت بخش در این شهر فراهم است، بیهوده نیست که حتی برخی پلیس های اصفهان نیز دوچرخه سوارند. فقط مشکل این است که برای عکاسی از مناظر زیبا مدام باید توقف می کردم. به همه دوستان این تجربه لذت بخش رو توصیه می کنم، دوچرخه سواری بهاری! به خصوص در جایی مثل اصفهان، در امتداد زاینده رود...
زیاده جسارت است.
تا بعد...






۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

مکاشفه ملکی یا...؟



شنبه ساعت حدودا 9 و نیم شب با قطار مشهد-تهران به ایستگاه راه آهن تهران رسیدیم. خسته بودم، شاید نزدیک به 40 ساعت می شد نخوابیده بودم (جز خواب آشفته بسیار کوتاهی در قطار که نمی دانم صدق خواب می کند یا نه). با وجود این همچنان انرژی داشتم و بچه ها را به سمت اتوبوس ها راهنمایی می کردم. از دکتر عبدی (پزشک اردو) خداحافظی کردم و بابت اذیت ها معذرت خواستم. چند قدم رفتم جلوتر و یک گفتگوی کوتاهی با یکی از دانش آموزان کردم. باران نرمی می بارید، هوا نسبتا خنک بود. اتوبوس ها را دیدم. ناگهان احساس کردم راه رفتم برایم سخت شده است. به سنگینی قدم بر می داشتم. یک گوشه نشستم و یکی از بچه ها وسایلم را برداشت. چند ثانیه کوتاه بسیاری از گناهانم به خاطرم آمد و سنگینی آنها را احساس کردم. شدیدا گرمم شده بود و احساس کردم عذابم شروع شده است. تمام این اتفاقات در زمان کوتاهی افتاد، دیگر توان نداشتم به اتوبوس سوار شوم، به سختی و با کمک امین شیوا سوار اتوبوس شدم در پله دوم آن نشستم. بچه ها پرسیدند آقا حالتان خوبه؟ به سختی لبخندی زدم و گفتم خوبم.
امین شیوا پرسید چه شده؟ گفتم که احساس می کنم عذابم شروع شده.
خودم را در جهنمی می دیدم که تنها رنگش هایش سرخ و نارنجی و زرد بودو سیاه... سیاه....
به امین گفتم از رجاء بگو، گفت بالاتر از ارحم الراحمین...
شروع کردم به ذکر گفتم، ذکر یونسیه، تسبیح، تحمید، توحید، صلوات، هر چه می دانستم می گفتم، استرس بسیاری مرا گرفت. سعی می کردم جلوی بچه ها گریه نکنم اما توان نداشتمف اولین قطره اشک که در چشمم جمع شد رنگ اتش را در آن می دیدم.
به شدت تشنه شدم، به امین گفتم آب نیست! گفت چی؟ گفتم اینجا در جهنم آبی نیست.
گفتم خدا را که صدا می زنم مالک دوزخ نمی گذارد که صدایم به پروردگارم برسد، امین آیه خواند از رجا و گفت اینطور نیست.
در این هنگام امین آیه ای برایم خواند از رجاء که در باب توبه بود اما خاطرم نیست.
بعد من صحیفه موبایلم را باز کردم و شروع به خواندن دعایی کردم که این چند روز فکرم مشغولش بود... دعای 32 صحیفه. نیایشی در توبه....
شاید 20 دقیقه یا بیشتر طول کشید. احساس می کردم تمام کلمات را درک می کنم، تمام واژه ها برای شرایط من است، تمام حرفهایی که باید بزنم. انگار همه را حضرت سجاد برای این روز و این ساعت من گفته بودند... هر بندی را که می خواندم بلند بلند گریه می کردم و تمام واژه ها را درک می کردم...
فرازهای آخر صحیفه بود که رسیدیم مدرسه، حالم اندکی سبک تر بود اما جسمم تهی شده بود. نه پایم توان رفتن داشت و نه سرم برای خودم بود...
بماند که چه گذشت ساعتی بعد در درمانگاه بودم، بعد هم خانه، بعد هم 8 صبح شد!
نمی دانم این مکاشفه یک پیش پرداخت مختصر بود برای عذاب ابدی یا یک تنبه برای انسان شدن.

دعایم کنید.

۱۳۹۳ خرداد ۲۱, چهارشنبه

حاجت به "بستنی" نیست!


فکر کنم 20 فروردین سال 1387 بود، کلاس 304 ساختمان قدیم دانشکده الهیات، با دکتر گذشته تهافت الفلاسفه می خواندیم.
نزدیک تولدم بود. طبق سنتی که در ورودی 85 ادیان و عرفان از زمان علی دماوندی مرسوم بود، با خود (الان به نظرم علی دماوندی رفته بود تاریخ) گفتم خوبه بروم و بستنی بخرم. وقت تنفس کلاس که شد رفتم سوپر مارکت بالای دانشکده و حدود 30 تا بستنی موزی خریدیم ( این بستنی موزی داستان هایی دارد، اینقدر از این نوع خریدیم که یکی از همکلاسی ها شاکی شد و گفت متنوع تر بخرید و دندان اسب پیشکش را به دقت شمرد!) بستنی ها را گذاشتم داخل کارتن و آوردم دم در کلاس... در باز بود، با نگاهم اجازه ای از استاد گرفتم و استاد اجازت فرمود و بی درنگ گفت:
آقای محب!
عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
من بسته تو هستم حاجت به "بستنی" نیست!


ما بدون بستنی هم قبولت داریم. (دوستان هم سریع این بیت را نوشتند و از استاد درخواست تکرار کردند.. دوباره.. دوباره...! استاد هم گفتند که وقتی میگم قربون چشم های بادومیت، نگو من بادوم می خوام!)

بستنی را پخش کردم و مشغول خوردن شدیم، اما دکتر گذشته نخوردند، گفتند مناسبتش چیست؟ گفتم استاد حالا میل کنید، مهم نیست. استاد گفتند مادرم گفته تا ندونم مناسبت چیه نخورم! من هم در لحظه گوشی را در آوردم و به استاد پیامک (اون زمان اس ام اس بود اسمش!) کردم که استاد تولدمه!
استاد تبریک گفتند، یکی از بچه پرسید چی بود استاد؟ استاد گفتن بماند، بخورید! استاد هم بستنی را باز کردند و میل فرمودند. بستنی به نیمه نرسیده بود شروع به ادامه متن کرد:

ابتدأت لتحرير هذا الكتاب، ردًا على الفلاسفة القدماء، مبينًا تهافت عقيدتهم، وتناقض كلمتهم، فيما يتعلق بالإلهيات،....
و شیرینی بستنی را با شیرینی تهافت(!!!) دو چندان کردند!

این بود انشای من!
حدود 22 واحد با دکتر گذشته کلاس داشتم، خاطرات این کلاس ها بسیار است، آنچه در این خاطر نه چندان جمع مانده، همه شیرین است، امیدوارم بتوانم برخی را مکتوب کنم، هرچند مهم آن تجربه زیسته بود که دیگر نیست!
محب!

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

پا به رکاب!

دیروز پس از سالها (اگر بگویم 8 یا 10 سال خیلی بیراه نگفتم) دوچرخه سواری کردم!
دوچرخه برادر خانمم را که تازه خریدند گرفتم و زدم بیرون.
در خودم نمی دیدم که زمانی دوباره پا به رکاب شوم و اینقدر با شور و شوق دوچرخه سواری کنم. گویی ناگهان کودک (نوجوان؟؟؟) درونم زنده شد. یاد اولین بارهایی که دوچرخه سواری را از حمید (همسایه قدیممان) یاد گرفتم افتادم. یک بار هم از دم خانه سوار شدم و سرازیری را مستقیم و بدون ترمز (دستی؟!) رفتم تا وسط تیر چوبی برق و نقش بر زمین شدم! (اثر این اصابت همچنان بر آن تیر هست) گویی نمی دانستم که دنیایی واقعی زمینی ها حد و مرزی دارد و باید ترمز هم گرفت. از آن به بعد با ترمز بیشتر آشنا شدم. هر چند به نظرم انسانها ذاتاً رابطه خوبی با ترمز و مرز ندارند. بگذریم.
هوای بهاری اصفهان علی رغم عدم حضور زاینده رود مفرح ذات است، من هم به سمت مرده رود راه افتادم، موسیقی این روزها* را هم گذاشتم* و همراه با کودک درونم رهسپار خیابانهای ساحلی شدیم. احساس می کردم که انرژی همه سالهای گذشته ام برگشته و می توانم دوباره کارهایی نیمه تمام را به پایان برسانم.
جای همه دوستان خالی، دوست نداشتم هیچ گاه تمام شود، بعد هم رفتم یک ظرف بزرگ فرنی** گرفتم و با هزار مکافات به منزل آوردم و نوش جان کردیم!
جای همه دوستان پا به رکاب خالی.
به خصوص استاد موسی پور***، آقا فرید رزمیار، طه، سهیل و همه دوستان خوب دیگر!

*. توصیه می شود از اینجا بشنوید.
**. 500 تومان هم به آقای محققیان بدهکارم! (نوشتم یادم نرود)
***. استاد موسی پور با اینکه عاشق دوچرخه سواری هستند جز مخالفان (منتقدان؟!) این تفریح هم هستند و این تناقض درونی همه عشق هاست.
****. عکس هم اگر شد خواهم گذاشت.

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

ترمز پایی!

سلام!
سال نو همه دوستان مبارک! (بماند که سال نو نشده و ما کهنه شدیم!)
به هر حال.
آنچنان که دوست و دشمن می دانند و دیگران نیز بدانند طبق سنت ( نه چندان دیرینه) ما اوایل نوروز را در دیار یار هستیم!
این سنت کهن را امسال نیز به جای آوردیم و تا الان که این سطور را می نگارم در اصفهان ساکنم.
اما آنچه که خاطره شد.
پدر همسر ما یک درخواستی از ما کردند ( فکر کنم اولین و آخرین!)
گفتند که اگر زحمتی نیست این ماشین را ببر نمایندگی تا لنت هایش را عوض کنند. منم جوابی نمی توانستم بگویم جز لبیک!
اما این لبیک پر بود ز تردید! آخه هر چند ماشین دنده اتومات دم دستمان بوده (!!!!) اما هیچ وقت علاقه ای به رانندگی نداشتم و فکر نمی کردم روزی نیاز شود که افسار همچنین ماشین هایی  را به دست گیرم.
همسرم هم از این موضوع اطلاع داشتند. من گفتم باکی نیست، اینترنت را خدا برای چی آفریده؟
چشمتان روی بد نبیند افتادیم روی سایت های تخصصی گیربکس و دنده و اندر احوالات تیپترونیک و ... بسیار خواندیم و الان می توانیم مقالاتی برای مرسدس بنز بنویسم و نقاط قوت و ضعفش را بازگو کنم. فهمدیم که R چیست و N چیست و.... .
توکل بر خدا کردیم. حالا از استارت زدنش را بلد نبودم! با کمک همسرم راه افتادیم، اما از همان اول دیدم ترمز ها بسیار میخ است و ماشین بد کار می کند. بمانند که با چه نذر و نیازها تا تعمیرگاه رفتیم و خوشحال که به سلامت رسیدیم!

داشتم وارد نمایندگی می شدم یکی از مکانیک ها گفت که دستیت بالاست؟ من نگاهی کردم و دیدم که اصلا دستی ندارد!
 گفتم لنت ترمزش را دارم چک می کنم!
حالا بماند چه ها شد و بالاخره حدود 1 ساعت بعد لنت ها عوض شده بود.

من در این یک ساعت به دنده فکر کردم! گفتم خوب حتما الان دستی را کشیده! من چه جوری دستی را بخوابانم؟ اصلا دستی کجا هست؟


بالاخره همان تعمیرکار ماشین را بیرون آورد! من خواستم سوار شوم 5000 تومان وجه رایج مملکتی (رشوه؟؟؟) به عنوان عیدی گذاشتم کف دستش و گفتم دستیش اینه؟ و ترمز پایی را نشان دادم. گفت بله! ترجیحاً در حال حرکت بخوابانی بهتر است!!! من نیز تشکر کردم و رهسپار منزل ابازوجه شدم!
تازه فهمیدم که کل مسیر را با ترمز دستی (یا بهتر پایی!) آمدم!!!

 در مسیر برگشت تازه لذت رانندگی بدون ترمز دستی را چشیدم!
به همi دوستان توصیه می کنم در هنگام رانندگی ترمز دستی ( و با کلاس ترها پایی) را بخوابانند و وقتی هم لذت بردند حظ و بهره ای از رانندگی شان به روح راقم سطور برسانند!
این بود انشای من!
پانوشت:
*. ببخشید کم نمک بود. (اصولاً حقیقت خیلی بامزه نیست!)
**. تجربه های دیگری هم در مورد ترمز دستی هست که مصلحت نیست که از پرده برون افتد.
***. نمی دانم چرا وقتی پدرم گفت بیا با این ماشین رانندگی کن نپذیرفتم!
****. به قول شاعر (امیر علی نبویان): ای وای که با تو من چی می شم/ محبوب دلم دویست و شیشم!

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

هفت سال با دانشکده الهیات (پرده اول)



چهارشنبه گذشته، یعنی دو روز پیش، آخرین روز دانشکده الهیات، روز دفاع.
شهریور 85 بود که برای ثبت نام با ذوق و شوقی به اینجا آمدم. در اولین دیدار با علی دماوندی آشنا شدم و در همان روز با آموزش (آقای محمدی) بحثی شد! سالی که نکوست از بهارش پیداست. دانشکده الهیات جای بهترین دوستان بود و آموزش تا انتها بحث! حتی تا همین روز آخر!
7 سال با در و دیوار و آجر و پل و دانشجو و استادانش سوختیم و ساختیم! البته خوبی هم کم نداشت! بهترین سالهای زندگیم را همین جا گذراندم، نه اینکه سالهایی خوبی بود، بهترین زمان زندگی!
اولین کلاس با دکتر مصطفوی بود، منطق. شروع خوبی نبود با علاقه ای که به منطق نداشتم. خواه یا ناخواه تنها کسی که می شد بهش نزدیک شوم علی رمضان دماوندی بود که سه ترم بیشتر در دانشکده نماند و رفت!
حمزه میرزایی هم که دو ترمی ماند و رفت حوزه. ماند علی دهقان نژاد که سالیان طول کشید تا چیزی از وجود معدومش درک کنم و محمد نظری پور.
خوشبختانه به این دو عزیز احمد احمدی نیز اضافه شد! که در حال حاضر رئیس ماست!!!!
حالا تصور کنید که اینها هیچ کدام اهل کلاس آمدن درست و حسابی نبودند و من می ماندم و 24 یا 25 خانم همکلاسی!
روزگاری بود.
کلاس های زبان خانم دکتر بحرینی جذاب بود و بعدش تاریخ اسلام قائدان، البته هنوز مانده بود که ادیانی شویم. با دکتر مهدی زاده شهری مشغول بودیم و 8 واحدی خواندیم. سپس دکتر گذشته که حدود 22 واحد با ایشان گذراندیم.
بعد رسیدیم به دکتر حمیدیه، بیشتر از آنچه می نماید دانش دارد، بینش نیز و مهم تر از همه ادبی ست که فوق العاده است و ستودنی.
در این میان کلاس 2 واحدی فقه دکتر هدایی نیز تاثیری شگرف بر من گذاشت که همچنان نیز باقی مانده!
می خواهم خاطرات 7 سال را در اینجا بنویسم!
ادامه می دهم و از استاد ابراهیم موسی پور، انجمن علمی دانشکده الهیات و کانون اندیشه صفیر دانشگاه تهران خواهم گفت.

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

هدهد سبا

امروز باغ بودیم.
یکم تمیز کردن باغ و علف چیدن و رسیدن به گوجه فرنگیها با مادر.
خوب بود.
اما چیزی که مرا واداشت که پس از مدتها اینجا بنویسم این بود که امروز در باغ چند هد هد (شانه به سر) دیدم. متاسفانه دوربین به همراه نداشتم تا شما هم در دیدن زیباییش شریک باشد.
ذهنم به سراغ سلیمان نبی رفت و هدهدش.... یاد منطق طیری که نمی دانم و یاد حافظ...
شاید این هدهد خوش خبر است که از سمت سبا باز آمده است:
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد...
و شعر زیبایی دیگر:
ای هد هد صبا به سبا می فرستمت
بنگر که از کجا به کجا می فرستمت!
کاملش را در محب نقل قول! می آورم.
شاید روزهای خوب در راهند...

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

روزهای بی خاطره


اتفاق هایی می افتد.
آنچنان که برای همه.
مثل همیشه.
اما خاطره نیستند یا نمی شوند.
ارزش ندارند که به خاطر بسپارم چه برسد به نگاشتن.
یاد شعری از فاضل افتادم:
خاطره ها رفته اند خاطره من
پس تو چرا مثل خاطرات نمردی؟
راستی یادم رفت سلام کنم.
مهم نیست!

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

طرز تهیه استیک به روایت اعلی حضرت محب!

سلام!
امروز 28 رمضان است اما از13 رمضان می نویسم .
مثل روزهای قبل. خوب و آرام.
شکر خدا!

(چند قرن تفاوت متنی)
امروز 13 رمضان سنه 1389 شمسی.
11 روز است که با ورود خود این فرنگستان یا به قول ملایان کفرستان، تفلیس را به انوار خود منور و به اقدام خود متبرک  کردیم.
تصمیم گرفتیم خوبی را به تمامه به جا آورده و حق فرزندی را کامل کرده باشیم! وظیفه اطعام این افطار را برگردن مبارک نهاده و راه مطبخ گرفتیم!
(تفاوت متنی)
بله دیگه! ما جدیدی ها می خواهیم همیشه متفاوت باشیم! یک فود special! چی به ذهنتان می رسد؟
ذهن گرامی را راهی فرنگ کردیم آنچنان که جسم را!
از اغذیده فرنگیه و اشربه آن دیار آنچه می شناختیم در حافظه مکرمه (!) گذراندیم و از میان آنها به پیشنهاد ملکم خان فرنگی خیالی! استیک را برگزیدیم!
جان نثار خیالی عرض کرد جانم به فدایتان، سلطان صاحبقران! نکند بد دلان بد اندیش کور دل انگ فرنگی مآبی بر حضرت همایونی زنند!
فرمودیم تو پدر سوخته دهنت را ببندی کسی را خبر نمی رسد!
آی فون و آی پد و آی پاد آن سیب آدم خورده کل بلاد اسلام را گرفته! حال به یک تکه گوشت ما انگ روا زنند؟  ای بر روح پدرت پدرسوخته... ظن بد زدی روانمان پریشان شد!
اصلا بر پدر بد دلان بد اندیش کور دل! ما استیک طبخ می کنیم!
( تفاوت متنی)
خوب!
همیشه گفته ام و بار دیگر می گویم! در آشپزی وسایل خیلی مهم است!
انواع چاقو و... البته ماکرو فر و سولاردام مهم نیست زیاد!
خوب! طرز تهیه:
مواد لازم:
1. گوشت گوساله (هرچند در روایات وارده گوشت پدرش مکروه آمده اما چه کنیم!)
2. سیب زمینی (برای مخلفات)
3. پیاز
4. لیمو ترش ترجیحا از رودان!
5. از ادویه جات مختلفه از هند و سند و چین و ماچین هر آنچه می پسنیدیم! به مقدار لازم!
6. روغن و...
ابتدا دستان مبارک  که از هزاران آب مطهَر تر و مطهِر تر است به نیت تبرک شدن آب می شوییم!
خوب.
لحم این بخت برگشته را  به اندازه لازم بریده و خوب می کوبیم. پیاز را رنده کرده و مقداری آب لیمو می چکانیم.
این گوشت باید به عمل آید.
در این حین سیب زمینی را خرد کرده و آماده می کنیم. برای انکه سیه نشود می توان در کأسٍ من الماء قرار داد.
در حین کار جان نثار پدر صلواتی خیالی مدام قربان و صدقه می رود! در پدر سوختگی از سابقون است و مقرب درگاه ما!
بگذریم.
کاری بود صعب!
حال می فهمیم والده مکرمه شریفه چقدر عمری را در این مطبخ به سختی گذارنده!
می گوییم به پاس این خدمات وظیفه ماهیانه را بیش گردانند و خدم را بیشتر.
سخن ما همچون در و گوهر بسیار است و وقت اندک!
باید به امور مملکت برسیم که الحق بدجوری لنگ در هواست!
همه چیز این استیک هم گفتنی نیست!
آن مک دونالد فرنگی کافر اجنبی حامی غاصبان.... رمز آن فیش بگ کوفتی  که از فرط کوچکی گویی با نانو تکنولوژی ساخته را به احدی نگفته حال سلطانی چون ما که فخر دنیاست جای خود دارد!
فی الجمله نشتیم با والده مکرمه و برادر فاضل افطار را نوش جان گرامی مان کردیم!
نوش جانمان شود!
الهی گوشت گردد به تنمان!
شما هم پرتره این بخت برگشته را بنگرید و لذت برید! و شکر که سلطانی این چنین هنرمند حاکم بر شماست!
ضل ا...(واقعا!!!) سطان صاحبقران اعلی حضرت همایونی محب!


(وقت زیادی برای نگارش نگذاشتم، ایرادات را ببخشید.
با تشکر.
التماس دعا)

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

رمضان در تفلیس

سلام.
چندی گذشت و دستم به نگاشتن نمی رود.
این بار سعی می کنم بنویسم.
20رمضان.
از شنبه سوم رمضان به تفلیس آمدم.
تفلیس هم مثل همیشه است آرام و زیبا، اما خلوت تر از همیشه. مردم در تعطیلات تابستانی به سفرهایی ییلاقی رفتند.
روز ها مقداری از ایران بلند تر است و هوا متغییر.
من در اینجا از اعمال ماه رمضان غافل نیستم. فرمودند: و نومکم فیه عبادة.
روزها کمتر به جای خاصی می رویم. اما شب ها گاهی با دوستان یا خانواده بیرون می رویم.
برادر، علی، مجتبی، کوروش...
ابتدای خیابان غازبیگی (تلفظ حدودی) زمین چمن مصنوعی بسیار عالی ای هست که معمولا خالیست.
چندین بار رفتیم با گرجی ها و یکبار هم با دو برادر هندوستانی!
هندی ها برای دانشگاه به خصوص پزشکی به تفلیس می آیند. ببر بنگال و سگ قفقازی!
نوشیدنی پس از ورزش هم شبنم کوهستان (mountaindew) است!
شکر خدا روزهای آرام و خوبی است.
میوه های آبدار کاملا طبیعی هم درشهر فراوان و به قیمت مناسب.

بازسازی های بناهای قدیمی که چندیست آغاز شده، چهره شهر را زیباتر می کند.
فروشگاه ها سیل آمده! همه نوشتند Sale! فصل تخفیف است و برندها تا 85% تخفیف می دهند.
این روزها کم کم بوی ماه مدرسه _که انگار زودتر از ایران است_ خانواده ها را به خرید می کشاند.
کیف و کتاب و دفتر و...
مشکلات، فقر، بی کاری و.. مثل همه جای دنیا هست، اما با این وجود مردم شاد هستند و آرام.
 ماه مبارک است و ماه مهمانی خدا! برای اینکه از مسلمانان بدانیم به سراغ مسجد رفتیم.
نماز جمعه.
هر چند اینجا چند صد هزار شیعه وجود دارد اما همه آذری هستند و اقلیت مسلمان گرجی اهل سنت هستند.
جمعه گذشته به مسجد رفتیم. همه با هم نماز. شیعه و سنی به جماعت امامی از اهل سنت.

ما به سختی توانستیم جایی بیابیم. بوی ماه مبارک در مسجد به خوبی استشمام می شد.
بسیار جالب بود. اکثریت قریب به اتفاق جمع نیز جوان بودند. جالب بود که در یک روز کاری این مقدار جمعیت در مسجدی در تفلیس!
همه چیز خوب و آرام است.
امشب هم .... التماس دعا.
یا علی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

سفر به خیر! تو را من دگر نخواهم دید

به نام خدا





یکشنبه حدود ساعت 10 لباس مشکی به تن کردم، کتاب دین عامیانه را برداشتم که بروم خانه مادر مطالعه کنم.
رفتم مغازه کنار بسیج یکم خرید کنم. 100 متر مانده دیدم دم بسیج شلوغ است. علی .ب داشت به طرف من می آمد.
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که فردا باید دسته سینه زنی باشد یعنی روز شهادت اما چرا امروز؟
علی به من نرسیده نیم نگاهی به من کرد و سرش را پایین انداخت.
گفتم سلام چرا امروز دسته است؟
بغضش را به سختی نگه داشت.
گفت دیشب یکی از بچه های بسیج حالش بد شده....
شاید اگر این 1 ثانیه ساعتی طول می کشد هم نمی توانستم نامش را بفهمم.
واقعا هر ذهنم هر جایی ممکن بود برود جز...
علی بغضش ترکید و گفت محمد....
فقط توانستم روی سکو بنشینم و...
عادل مرا برد پیش بچه های دم در بسیج.
همه گریه می کردند. انگار باید باور می کردم. اما محمد...
دیشب در هیئت حالش بد شده و....
عجیب روزی بود.
خاطرات مدرسه، باغ، کوه، مسجد و.. می آمد و آتشم می زد.
واقعا شرحش سخت است. پدرش عباس در بهت بود. تک پسرش محمد!
چقدر با هم خوب بودند. چقدر شوخی، چقدر بازی.
محمد 5 ماه از من کوچکتر هست (سخت است گفتن بود!)
سالهایی از راهنمایی و دبیرستان را با هم بودیم.
یادش به خیر همیشه از کارهای شگفت انگیزش برایمان می گفت: مار را چگونه گرفتم. کوه چگونه رفتم. ماهی را چه کردم.
آن زمان باورمان نمی شد. وقتی حرفهایش را رد می کردیم و می گفتیم نبند!!! هیچ دفاعی از خودش نمی کرد!
وقتی بیشتر با هم بیرون رفتیم دیدیم همه حرفها راست بود!!!
باور کردن مرگش هم مثل باور کردن حرفهایش هست؛، غیرقابل پذیرش است اما حقیقت دارد!
جرأت عجیبی داشت. انگار ترس از او می ترسید.
بعد از نماز معمولا من و محمد می آمدیم طاق نمای تکیه به طرز خاصی دستهایمان را بر هم می کوبیدیم و هر چه بیشترصدا می داد می گفتیم اخلاص نمازمان بیشتر بوده.
وقتی صدا کم بود حتما یکی از ما یا هر دو حواسمان به نماز نبوده است.
جالب اینجاست که به قول محمد بعد از یک نماز هرچقدر هم تکرار می کردیم همان صدای اولی تکرار می شد.
اما اخلاص محمد بسیار بیشتر از من بود.
در ابتدای مجلس حضرت زهرا (س) وقتی روضه حضرت زینب (س) خوانده می شد حالش بد شد و ....
به قول علی.ح حق روضه را ادا کرد!
محمد پر ز خاطره بود. نمی دانم از کدام یک بگویم.
محد پر ز آرزو بود. تازه سربازیش تمام شده بود. برای گذرنامه اقدام کرده بود که برود کربلا.
چند بار هم صحبت کرده بودیم که گرجستان با محمد می چسبد و قصد داشت که بیاید.
محمد هنوز هست.
در صف نماز جماعت...
در طاق نمای تکیه...
و در بالای هریاس!
نمی دانم.
خدایی داریم که حکیم است و کریم. پناه بر خدا.
محمد که به لطف خدا و شفاعت ائمه (ع) و حضرت زهرا(س) جایگاه خوش و خرم خواهد داشت اما...
اما خداوند خانواده اش را صبر دهید.
خداوند ما را هدایت کند.
فیلم زیر هم از محمد است، بهار 88 در هریاس...
التماس دعا!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

دقایقی با شاعر! (بهزاد زرین پور)

به نام خدا





امروز با علی رفتیم مدرسه آقای احمدی، جالب بود!
بعد رفتیم نشر اکنون پیش بهزاد زرین پور.
شاعری که تنها 24 شعر چاپ شده دارد!
اما بزرگ است، خیلی!
برای شب شعر فتح خرمشهر رفتیم...
بدون هماهنگی قبلی حدود 20 دقیقه و شاید بیشتر صحبت کرد.
از شعر، شاعری، نقد شعر، اقتصاد و زندگی ( نام مجله ای که چاپ می کنند، قبلا نیما نام داشت!) سخن گفت و از خرمشهر گفت!
از تابوتهای بی در و پیکر!
از وقتی که قدش بلند شده بود...
وقتی دستش به زنگ می رسید...
اما دیگر دری نبود!
واقعا اینجا منقلب شدم....
((آن وقت ها كه دستم به زنگ نمی رسيد
در می زدم
حالا كه دستم به زنگ می رسد
ديگر دری نمانده است!))
ادامه...
لینک دانلود این کتاب ایشان را در محب نقل قول گذاشته ام.
التماس دعا
یا علی

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

!a special day on a special year with a special man



به نام خدا





اتفاق خاص چه می تواند باشد؟
می دانم جوابهای بسیار به این سئوال (آخر نفهمیدیم همزه!!! را روی واو بگذاریم یا یا!!!) می توان داد.
زندگی همیشه پر است از اتفاقات عجیب(نک: زندگی نامه من! نویسنده: محب، انتشارات: در آرزوی تأسیس و...).
خوب مثلا یک اتفاق عجیب این است که استاد سازت را به طور اتفاقی در باشگاه دانشجویان ببینی.
جالبه.
استاد موهایش را به شدت کوتاه کرده. عجیب است.
یک گفتگو می کنید. استاد می خواهد ساز بزند. پرواز داری به تفلیس.
نمی توانی بمانی. خداحافظی می کنی و پایان.
جالب بود.
اما آنچه عجیب است این است.
تقریبا 1 سال بعد( با اختلاف 8-7 روز) چند ساعت مانده به تحویل سال، استادت را در مراسم سال نو سفارت ایران در تفلیس ببینی که با گروهی آمده ساز بزند!!!!
خوب حتی سیستم های پیشرفته (apple MAC) هم چند ثانیه ای هنگ می کنند. باید خوشحال باشید که هنوز دارید به حیات ادامه می دهید.


بعد جالب هم اینجاست که استاد اول می شناسدت!

البته چهره استاد آنقدر خاص است که Pentium 233 هم در چند هزارم ثانیه شناسایی کند. ( حالا چقدر کامپیوتری شدی!!!)

جالب بود. (البته به نظر خودم!!!)

یک شب خاص!

شکر خدا شب خوبی بود.

یک گروه نورازی خوب داشتند و چند مراسم دیگر.


از استادم رضا مازندارنی بگویم. ( حالا من می گویم استادم. به قول خود ایشان 4 ترم ثبت نام کردم، 4 جلسه رفتم! در حقیقت 2 ترم ثبت نام کردم و حدودا 12 جلسه بیشتر نرفتم!)

واقعا آدم خاصی است. از آن آدم های خاص که نمی توان چیزی در باره شان گفت. البته خیلی با امثال من فرق دارند. اما شخصی اخلاق مند و مودب، شوخ طبع و خاص اند. (این واژه "خاص" در هر بافتار به یک معنایی خاص است خلط نکنید!)

داستان بلند شد، خلاصه که نوازنده تار، سه تار و سازی خاص به نام غریبانه است.
حافظه عجیبی هم دارد، کاری که 3 سال پیش به من پیشنهاد کرد، الان یادش است!!!

به هر حال داستان هایی پیش آمد که تمام گروه هنری اعزامی را جهت ناهار به رستوران ترکیه ای دعوت کردیم.

این رستوران قبلا مذکور افتاد هر چند اسمش turkish kitchen رفت نام اصح آن Deniz است لیک این هم ترکیه ای است ( 400 سال سبک متن نویسی تغییر کرد!) برنج را خانه درست کردیم مردانه( به جز خانمی که در گروه اعزامی هنری از ایران بود، که البته جزء گروه موسیقی نبود.) رفتیم. غذا خوب بود. البته برای اینها که چند روزی با خاچاپوری سر کرده بودند فوق العاده بود. و چای پس از غذا نیز یک سورپرایز خاص! (با این تاکید که چای پس از غذا مانع جذب آهن می شود!)




استاد مازندارنی باز شروع به شوخی کرد. مثلا قاشق نبود و چاقو بود، استاد می گفت این قاشق ها چقدر نک تیز است! البته به بیان ایشان زیباست!

مراسم خوبی برگزار شد. الحمد الله.

روز اول سال خاص بود، در سالی که امیدورام خاص ( و خوب!!!) با مردی خاص!!!

(معنای هر خاص متفاوت است!)
امیدوارم شما هم همیشه خوب و خوش و سلامت و مومن باشید.
التماس دعا.

یا علی

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

کاش من یک ایرانی بودم

به نام خدا






سلام...
امروز جمعه است ساعات حدودا 4.
تاریخ 28 اسفندماه 88.
تفلسیم(مجاز به علاقه...)
شنبه (21/12/88) با پرواز تهران-باکو-تفلیس آمدیم اینجا.
روزهای خوبی بود و هست و ان شاءالله باشد.
اینقدر سخن هست... اما از آنجا که می گویید پرحرفم نمی گویم!!!(الکی می گم حوصله شرح قصه نیست!)
اینجا خوبه.
چند روز پیش با مادرم Good will (فروشگاه زنجیره ای مثل شهروند خودمون) داشتیم حرف می زدیم و خرید می کردیم ناگهان یک خانم حدودا 45 ساله گفت شما ایرانی هستید؟
گفتیم بله شما هم ایرانی هستید؟(البته از چهره اش معلوم بود گرج است) گفت نه. من ایران شناسم و...
دیدیم خیلی با سواد(البته نه مثل من!!!) متخصص زبانهای باستانی ایرانی بود. فارسی میانه، سغدی و .....
حالا خوبه من دو خط پهلوی خوانده بودم.
اما واقعا با سواد بود...
دانشگاه سن پترزبورگ و سوربن و دانشگاه تهران درس خوانده بود.
الان هم در فرانکفورت بود.
تز فوق دکتراش هم لغات و کلمات ایرانی در آثار گرجی بود. از قرن 3 میلادی تا 7م.
شاگرد استاد ژاله آموزگار، مرحوم استاد تفضلی و... بود.
خیلی خوشحال شدم. ایشان هم...!
راستی اینها خانوادتاً ایران شناس اند.
پدرشان جمشید و مادرشان هم ایرانشناس بزرگی است.
جمشید(فامیلیش هم بگو؟) چندی پیش از رئیس جمهور جایزه گرفت.
اسم این خانم هلن بود. (و فامیلیش؟؟؟)
فامیلی گرجی ها کلا سخته!!! این خانم فکر کنم گیوناشویلی است! دقیقش را بعداً می گویم.
جالب بود.
راستی این خانم گفت که کاش من یک ایرانی بودم!
جمله مهمی بود.
جای فکر دارد.
واقعا اینکه ایرانی و مسلمان هستیم خیلی مهمه. اما ما چقدر قدر فرهنگ و کشورمان را می دانیم و چقدر از آن می دانیم!
باید بیشتر به فرهنگ نظر داشته باشیم!
موفق باشید.
راستی فردا سال تحویل است.
سال نو را متقدماً (پیشاپیش بهتر است) تبریک می گویم!
ان شاءالله سال خوبی داشته باشید.
پر ز ایمان و علم و عمل.
یک سال خاص!!!
التماس دعا
یا علی

به اشتراک بگذار!

Share |