جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

انار چینی!



به نام خدا

سلام
چند وقتی است که اینجا سخنی ننوشته ام و خیلی هم بدهکارم!
حال آنچه دیروز گذشت را موجز می نگارم و امیدورام جالب نیز باشد.
دیروزانارچینی داشتیم.
من، عمو، حاج وحید، محمود و مجید صبح رفتیم. علی هم حدود 10-11 آمد.
کارها خوب پیش می رفت. شکر خدا انار هم خوب بود. بردار هم ظهری ناهار کارگری را آورد.
آبگوشت!
حسابی خوردیم.
بعد از ناهار آقای احمدی با دخترشان تشریف آمدند.
حسابی خوش گذشت. از علی و وحید هم کار کشیدم.
چقدر باغداری لذت دارد. به خصوص انار. که از بهشت آمده و به قول حقیر(!!!) نشانی از کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت است.


چه زیباست این انار! رنگش، دانه هایش، چیدمانش!
شاید دلیلی مکفی باشد برای اثبات وجود خدا البته برای روشن بینان ورنه منکران که حتی با رویت خدا(هرچند محال است اما مفروض) نیز ایمان نمی آورند. خداوند ما را از مومنان قرار دهد.
ان شاءالله

پنجشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

ساعتی با دیگران!

به نام خدا

امروز یکی از خاص ترین مهمانیهای زندگی را تجربه کردم! در مورد مهمانی بعداً توضیح می دهم.
فردا صبح زود عازم ایران هستیم. البته چند روزی طول می کشد.
خوشحالم! دوستان منتظرند!(گاو و گوسفندها هم ردیف!!!) هر چند اینجا خیلی خوب بود و هست اما...

باز هوای وطنم آرزوست!

سه‌شنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

روزی که بی تو بودم در زیر چتر باران!



به نام خدا


امروز سری به "دینامو" (حالا چی هست؟) فروشگاه دانمارکی ها زدیم. دینامو بازاریست در تفلیس که همه چیز در آن یافت می شود. خیلی هم بزرگ است. از پوشاک معتبر و گران اروپایی تا لوازم شیرینی پزی و میوه جات و غیره! هوا خیلی معتدل بود. استثنائی. به قول دوستان فوق العاده دو نفره(حالا بیشتر هم باشیم بهتره دور همیم!) بود. همین که به منزل رسیدیم. آسمان (بارید!) نه! بارید که برای باران است، سیلی از آسمان روانه شد. در اواسط تابستان این باران معجزه است(البته برای ایرانی ها)! واقعاً خیلی وقت بود اینچنین رگباری ندیده بودم. ای کاش همچنین بارانی در تهران می آمد.(البته این مقدار مشکل ساز است! یه کم کمتر!)


هوا در بهترین حالت ممکن است. جای دوستان خالی!

روزی که بی تو بودم در زیر چتر باران!


هنوز هم باران می بارد البته با شدت کمتری.


می گویند که از مواقع نزدیکتر به استجابت دعا هنگام بارش باران است. همه دوستان را دعا می کنم و نیز از ایشان التماس دعا دارم.





این هم فیلم و عکس. البته حجم بارش را نتوانستم نشان دهم چون از شدت باران خودم هم خیس شدم!


video

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

چای با فلسفه وجودی چای!

دیروز میلاد امام حسین(ع) بود. به دلایل زیادی پدر برآن شدند که مهمانی ای ترتیب دهند و همه(همه یعنی کی؟) را دعوت کنند. پس از برسی همه جانبه تصمیم گرفیم که به turkish kitchen برویم.

2 روز قبل غذاها را سفارش دادیم و قرار شد که طبقه بالا را کلاً به ما اختصاص دهند. همه(؟؟) 30 نفر می شدیم.

همه(؟؟؟) را دعوت کردیم و با خیال راحت آماده مهمانی شدیم. تنها کاری که با مادر گرامی بود زحمت برنج بود! (حالا برنج داستانش چیست؟) در مورد برنج گرجی ها مثل خیلی دیگر از مردم دنیا و برعکس ما ایرانیها و چندی دیگر از شرقی ها علاقه چندانی به خوردن غذای فوق العاده مغذی برنج ندارند(!) و به قول دوستی به ویتامین فکر می کنند(!) البته چیزهایی یافت می شود که نوعی برنج است اما اصلاً جالب نیست و از طرف دیگر خیلی کم است برای ما!

در هر صورت برنج را آماده کردیم و راهی شدیم.

قرار بود مهمان ها همه(؟؟؟) ساعت 2 بیاید که اندکی کم و زود آمدند. این هم نمایی از غذا ها که... نمی گذارم تا دلتان آب نیفتد!(عکس ندارم توجیه می کنم!) به جایش از میز عکس می گذارم.











بعد از غذا هم چای با فلسفه وجودی چای!

چای با استکان کمر باریک و از این شیرینی ها(همان باقلوا!)







در مورد گارسون ها و خدمتکاران گرجی باید بگویم که فوق العاه زحمت کش اند. تقریباً همه خانم هستند و در کارشان خیلی دقت دارند. آنچه که در اینجا برای من خیلی جالب است جمع کردن ظروف است. خدمتکاران میز را دقیق زیر نظر دارند و به محض اینکه شما غذای ظرفتان تمام شود ظرفتان را به سرعت بر می دارند و در صورت نیاز جایگزین می آورند. (به قول دوستی مثل قرقی_اگر درست املاء کرده باشم!_) خوبی این کار این است که میز همیشه منظم و تمیز است و بدمون ظروف اضافی. ایرادش هم یکی این است که به زحمت می افتند(دو دقیقه اومدیم خودشان را ببینیم از صبح تو آشپزخونه هستن!) و دیگر اینکه برای ما یکم سخت است و معذب می شویم البته کم کم عادت می کنیم!


در کل فوق العاده متین و با دقت هستند.
شکر خدا مهمانی خوبی بود به لطف امام حسین (ع).


پنجشنبه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

زیر چتر باران!


به نام خدا




باران می بارد!
چه لذتی دارد در وسط تابستان زیر چتر باران بود بدون چتر!
جای دوستان مقیم در گرمای تهران خالی!
امروز از در منزل که آمدیم بیرون باران بارید! چه باران زیبایی. به پارک "میزوری" رفتیم.
کمتر کسی در پارک بود. باران تمامی نداشت.
یاد این بیت حضرت حافظ افتادم:

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست* در باغ لاله روید و در شوره ‌زار خس

و این شعر فوق العاده که گویا در استقبال سعدیست اما نمی دانم از کیست!


روزی که با تو بودم در زیر چتر باران* گفتی: خوش است بودن، گفتم: کنار یاران!

روزهای خوبی ست.
همه چیز خوب! همه چیز.
شکر خدا! هزاران بار شکر خدا!
امیدوارم دوستانم (و نیز دشمنانی که ندارم!) هم روزهای خوبی داشته باشند.
ماه شعبان هم آمد. ما را فراموش نکنید.
از باران می گفتم. حدود یک ساعتی در پارک بودیم، حسابی خیس شدیم! سعی کردم چند عکس بگیرم اما محافظ لنز دوربین را نیاوردم و موفق نشدم عکسهای خوبی بگیرم.
چند عکس معمولی گرفتم تا طراوت را به شما هدیه بدهم.


یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

اندر احوالات آقای واقف!

به نام خدا




امروز ناهار مهمان بودیم. منزل آقای واقف!


حالا آقای واقف کیست؟


آقای واقف همکار پدر است. اصلیتش آذریست البته متولد گرجستان. مهندسی عمران خوانده است. به سه زبان روسی، گرجی و آذری تسلط کافی دارد البته اندکی هم از فارسی و ارمنی و مقداری هم انگلیسی می داند!
ساز هم می نوازد گیتار و پیانو! البته الآن تقربیاً چند وقتیست که ساز ننواخته است.
آقای واقف 4 فرزند دارد 1 پسر و سه دختر.

همه فرزندان مثل خیلی دیگر از گر جی ها چند زبان بلدند. یکی از دختران آقای واقف 5 زبان می داند!

خوب اسلام این خانوانده هم چندان چیز بیشتری از بسیاری دیگر آذری های گرجستان ندارد. البته ایمان بالایی دارند و اطلاعات تقربا خوبی اما نباید انتظار دشت که عبادات را _ آنچنان که که و بیش در ایران هست_ به جای آورند!
خوب مهمانی فوق العاده بود. در کل رفتن به منزل یک شخص با یک فرهنگ دیگر _که شاید خود فرهنگ او ترکیبی از فرهنگ های آذری، گرجی و روسی است_ جالب است اما فضای صمیمی مهمانی و آنان در عین احترام و تشریفات عالی و بی تکلف شاید کمتر در همچنین مهمانی هایی در ایران برای من دیده شود.

سخن از خاطرات شد. مثلاً از حضور پدر آقای واقف در ارتش شوروی در جنگ جهانی. سخن ها گفته شد تا رسیدیم به سال تولد. همینطور سالها را می پرسیدیم تا به خانم آقای واقف رسیدیم.

پدر از آقای واقف پرسید: خانم شما متولد چه سالیست؟

آقای واقف با حالت خاصی گفت: من اون موقع نبودم!!! (البته به نظرم در بیان من نمکش نرسید!)

آقای واقف هم ساز زد هم خواند! خوب هم نواخت و خوب هم خواند!

حدود دو ساعت سر سفره ناهار بودیم. هر آننچه بود از خوردنی آوردند! شاهانه اما بی تکلف!

از خاشاپوری گرجی تا بلینی روسی و دلمه ترکی. بالآخره هم موفق به خوردن خینگالی شدیم! البته اصلاً نسبت به دیگر اغذیه جالب نبود! اصلاً!

از مرغ و نوعی قارچ و انواع نوشیدنی_البته حلال!!!_ و نیز دسرها و میوه ها! دلتان را به آب نیندازم!

مهمانی خوبی بود. واقعا! محبت یک خانواده گرج را احساس کردیم.

این هم نمایی از سفره! البته بارها تجدید شد! ان شاءالله سفره شان همواره پربرکت باد!


شنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

!soso

به نام خدا






امروز رفتیم منزل مادر سوسو(سوسو همان یوسف ماست)! اهل فریدن (فریدون شهر) اصفهان هستند. در مورد گرجی های فریدن کوتاه بگویم که اینها در اصل اهل گرجستان هستند و در فتوحات شاه عباس به لطف ایشان به زور(!!!) به فردین آورده شدند. در اینجا سالیان بودند و تقریباً ایرانی شدند. در قرن اخیر عده ای به گرجستان بازگشتند. در کل تعامل فرهنگی جالبی صورت گرفت. خانواده سوسو هم از همین ها هستند که حدود 40 سال پیش به وطن اصلیشان یعنی گرجستان بازگشتند. در هر صورت سوسو فارسی می داند. البته 6 ماه بیشتر نداشت که از ایران آمد اما دوباره برای چند سال ایران بود. الآن هم بیشتر مترجمی می کند. چند خواهر و برادر دارد که کلاً پزشک هستند!

همسر و فرزندی کوچک هم دارد.

مادرش هنوز فارسی می داند البته اندکی سخت صحبت می کند. حدوداً 60 سال دارد. منزلشان ویلایی است در شهرهای اطراف(اسم شهرش سخت است!) جای زیباییست. همه نوع میوه دارد: انگور، گلابی، سیب، انار، فندق، آلو، گوجه سبز، توت، گردو و... حسابی پذیرایی شدیم. یک مهمان هم از ایران داشتند.

زندگی سختی داشتند اما شکر خدا الآن تقریباً زندگی خوبی دارند.

مسلمانان در اینجا در فقر اطلاعات هستند البته فریدنی ها از آنجا که در ایران بودند بیشتر می دانند وبه قول خودشان مجتهدند نسبت به دیگر مسلمانان.

چوچخلا هم آوردند. همیشه می دیدم در شهر اما جرأات خوردنش را نداشتم!!!

احتمالاً اگر چوچخلا را به شما تعارف کند و نخورید احتمالاً همچنین گفتگویی پیش آید:


شما آرد می خورید؟

_بله!

شیره انگور؟

_بله!

گردو چی؟ می خورید؟

_بله!

به خدا باور کنید ما هم نخش را نمی خوریم!

حالا چوچخلا مر کب از همان موارد فوق است و خودش شبیه به نوشمک و یخمک و از این چیزها! البته یک نخ هم دارد. به دلیل همین نخ خارجی ها فکر می کنند شمع است!

صحبت های جالبی شد از ایران آن زمان و مسلمانان و ... که یارای نگاشتنش نیست! ان شاءالله تشربف می آورید خودتان می پرسید!

این عکسها از باغشان است: