۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

در امتداد زاینده رود

سلام دوستان.
امروز حدود ساعت 12:15 دقیقه ظهر تصمیم گرفتم با دوچرخه در حوالی زاینده رود دوری بزنم. از آنجا که از شب گذشته تا حدود 11 باران می بارید زمین به شدت گلی بود، اوایل مسیر فهمید دوچرخه ام (که از برادر همسرم قرض گرفتم!) گل گیر ندارد و لباسهایم گلی شدند اما گفتم بروم تا سمت باغ پرندگان و برگردم. هوا به شدت مطبوع بود. هر چه بیشتر می رفتم مسیر برایم جذاب تر می شد. خلاصه از منزل تا آتشگاه، از آتشگاه تا پل دنبه (اهالی به دلیل لغزنده بودنش به ان دنبه می گویند، البته الان یک سازه مستحکم جایگزینش شده اما نام قبلی ماندگار شده!) از دنبه تا پارک ناژوان، از پارک ناژوان تا سی و سه پل و آیینه خانه. حدود یک ساعت و نیم گذشت، نماز را در محدوده سی و سه پل خواندم، و آرام آرام برگشتم تجربه بسیار خوبی بود. اگر توانش باشد فردا تکرار می کنم. راستش تهران از انجا که بر دامنه کوه بنا شده برای دوچرخه سواری اصلا مناسب نیست. اما اصفهان دشت فراخ و مسطحی ست. هوا هم مطبوع، چشم اندازها هم دلفریب. همه چیز برای یک دوچرخه سواری لذت بخش در این شهر فراهم است، بیهوده نیست که حتی برخی پلیس های اصفهان نیز دوچرخه سوارند. فقط مشکل این است که برای عکاسی از مناظر زیبا مدام باید توقف می کردم. به همه دوستان این تجربه لذت بخش رو توصیه می کنم، دوچرخه سواری بهاری! به خصوص در جایی مثل اصفهان، در امتداد زاینده رود...
زیاده جسارت است.
تا بعد...






۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

مکاشفه ملکی یا...؟



شنبه ساعت حدودا 9 و نیم شب با قطار مشهد-تهران به ایستگاه راه آهن تهران رسیدیم. خسته بودم، شاید نزدیک به 40 ساعت می شد نخوابیده بودم (جز خواب آشفته بسیار کوتاهی در قطار که نمی دانم صدق خواب می کند یا نه). با وجود این همچنان انرژی داشتم و بچه ها را به سمت اتوبوس ها راهنمایی می کردم. از دکتر عبدی (پزشک اردو) خداحافظی کردم و بابت اذیت ها معذرت خواستم. چند قدم رفتم جلوتر و یک گفتگوی کوتاهی با یکی از دانش آموزان کردم. باران نرمی می بارید، هوا نسبتا خنک بود. اتوبوس ها را دیدم. ناگهان احساس کردم راه رفتم برایم سخت شده است. به سنگینی قدم بر می داشتم. یک گوشه نشستم و یکی از بچه ها وسایلم را برداشت. چند ثانیه کوتاه بسیاری از گناهانم به خاطرم آمد و سنگینی آنها را احساس کردم. شدیدا گرمم شده بود و احساس کردم عذابم شروع شده است. تمام این اتفاقات در زمان کوتاهی افتاد، دیگر توان نداشتم به اتوبوس سوار شوم، به سختی و با کمک امین شیوا سوار اتوبوس شدم در پله دوم آن نشستم. بچه ها پرسیدند آقا حالتان خوبه؟ به سختی لبخندی زدم و گفتم خوبم.
امین شیوا پرسید چه شده؟ گفتم که احساس می کنم عذابم شروع شده.
خودم را در جهنمی می دیدم که تنها رنگش هایش سرخ و نارنجی و زرد بودو سیاه... سیاه....
به امین گفتم از رجاء بگو، گفت بالاتر از ارحم الراحمین...
شروع کردم به ذکر گفتم، ذکر یونسیه، تسبیح، تحمید، توحید، صلوات، هر چه می دانستم می گفتم، استرس بسیاری مرا گرفت. سعی می کردم جلوی بچه ها گریه نکنم اما توان نداشتمف اولین قطره اشک که در چشمم جمع شد رنگ اتش را در آن می دیدم.
به شدت تشنه شدم، به امین گفتم آب نیست! گفت چی؟ گفتم اینجا در جهنم آبی نیست.
گفتم خدا را که صدا می زنم مالک دوزخ نمی گذارد که صدایم به پروردگارم برسد، امین آیه خواند از رجا و گفت اینطور نیست.
در این هنگام امین آیه ای برایم خواند از رجاء که در باب توبه بود اما خاطرم نیست.
بعد من صحیفه موبایلم را باز کردم و شروع به خواندن دعایی کردم که این چند روز فکرم مشغولش بود... دعای 32 صحیفه. نیایشی در توبه....
شاید 20 دقیقه یا بیشتر طول کشید. احساس می کردم تمام کلمات را درک می کنم، تمام واژه ها برای شرایط من است، تمام حرفهایی که باید بزنم. انگار همه را حضرت سجاد برای این روز و این ساعت من گفته بودند... هر بندی را که می خواندم بلند بلند گریه می کردم و تمام واژه ها را درک می کردم...
فرازهای آخر صحیفه بود که رسیدیم مدرسه، حالم اندکی سبک تر بود اما جسمم تهی شده بود. نه پایم توان رفتن داشت و نه سرم برای خودم بود...
بماند که چه گذشت ساعتی بعد در درمانگاه بودم، بعد هم خانه، بعد هم 8 صبح شد!
نمی دانم این مکاشفه یک پیش پرداخت مختصر بود برای عذاب ابدی یا یک تنبه برای انسان شدن.

دعایم کنید.

۱۳۹۳ خرداد ۲۱, چهارشنبه

حاجت به "بستنی" نیست!


فکر کنم 20 فروردین سال 1387 بود، کلاس 304 ساختمان قدیم دانشکده الهیات، با دکتر گذشته تهافت الفلاسفه می خواندیم.
نزدیک تولدم بود. طبق سنتی که در ورودی 85 ادیان و عرفان از زمان علی دماوندی مرسوم بود، با خود (الان به نظرم علی دماوندی رفته بود تاریخ) گفتم خوبه بروم و بستنی بخرم. وقت تنفس کلاس که شد رفتم سوپر مارکت بالای دانشکده و حدود 30 تا بستنی موزی خریدیم ( این بستنی موزی داستان هایی دارد، اینقدر از این نوع خریدیم که یکی از همکلاسی ها شاکی شد و گفت متنوع تر بخرید و دندان اسب پیشکش را به دقت شمرد!) بستنی ها را گذاشتم داخل کارتن و آوردم دم در کلاس... در باز بود، با نگاهم اجازه ای از استاد گرفتم و استاد اجازت فرمود و بی درنگ گفت:
آقای محب!
عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
من بسته تو هستم حاجت به "بستنی" نیست!


ما بدون بستنی هم قبولت داریم. (دوستان هم سریع این بیت را نوشتند و از استاد درخواست تکرار کردند.. دوباره.. دوباره...! استاد هم گفتند که وقتی میگم قربون چشم های بادومیت، نگو من بادوم می خوام!)

بستنی را پخش کردم و مشغول خوردن شدیم، اما دکتر گذشته نخوردند، گفتند مناسبتش چیست؟ گفتم استاد حالا میل کنید، مهم نیست. استاد گفتند مادرم گفته تا ندونم مناسبت چیه نخورم! من هم در لحظه گوشی را در آوردم و به استاد پیامک (اون زمان اس ام اس بود اسمش!) کردم که استاد تولدمه!
استاد تبریک گفتند، یکی از بچه پرسید چی بود استاد؟ استاد گفتن بماند، بخورید! استاد هم بستنی را باز کردند و میل فرمودند. بستنی به نیمه نرسیده بود شروع به ادامه متن کرد:

ابتدأت لتحرير هذا الكتاب، ردًا على الفلاسفة القدماء، مبينًا تهافت عقيدتهم، وتناقض كلمتهم، فيما يتعلق بالإلهيات،....
و شیرینی بستنی را با شیرینی تهافت(!!!) دو چندان کردند!

این بود انشای من!
حدود 22 واحد با دکتر گذشته کلاس داشتم، خاطرات این کلاس ها بسیار است، آنچه در این خاطر نه چندان جمع مانده، همه شیرین است، امیدوارم بتوانم برخی را مکتوب کنم، هرچند مهم آن تجربه زیسته بود که دیگر نیست!
محب!

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

پا به رکاب!

دیروز پس از سالها (اگر بگویم 8 یا 10 سال خیلی بیراه نگفتم) دوچرخه سواری کردم!
دوچرخه برادر خانمم را که تازه خریدند گرفتم و زدم بیرون.
در خودم نمی دیدم که زمانی دوباره پا به رکاب شوم و اینقدر با شور و شوق دوچرخه سواری کنم. گویی ناگهان کودک (نوجوان؟؟؟) درونم زنده شد. یاد اولین بارهایی که دوچرخه سواری را از حمید (همسایه قدیممان) یاد گرفتم افتادم. یک بار هم از دم خانه سوار شدم و سرازیری را مستقیم و بدون ترمز (دستی؟!) رفتم تا وسط تیر چوبی برق و نقش بر زمین شدم! (اثر این اصابت همچنان بر آن تیر هست) گویی نمی دانستم که دنیایی واقعی زمینی ها حد و مرزی دارد و باید ترمز هم گرفت. از آن به بعد با ترمز بیشتر آشنا شدم. هر چند به نظرم انسانها ذاتاً رابطه خوبی با ترمز و مرز ندارند. بگذریم.
هوای بهاری اصفهان علی رغم عدم حضور زاینده رود مفرح ذات است، من هم به سمت مرده رود راه افتادم، موسیقی این روزها* را هم گذاشتم* و همراه با کودک درونم رهسپار خیابانهای ساحلی شدیم. احساس می کردم که انرژی همه سالهای گذشته ام برگشته و می توانم دوباره کارهایی نیمه تمام را به پایان برسانم.
جای همه دوستان خالی، دوست نداشتم هیچ گاه تمام شود، بعد هم رفتم یک ظرف بزرگ فرنی** گرفتم و با هزار مکافات به منزل آوردم و نوش جان کردیم!
جای همه دوستان پا به رکاب خالی.
به خصوص استاد موسی پور***، آقا فرید رزمیار، طه، سهیل و همه دوستان خوب دیگر!

*. توصیه می شود از اینجا بشنوید.
**. 500 تومان هم به آقای محققیان بدهکارم! (نوشتم یادم نرود)
***. استاد موسی پور با اینکه عاشق دوچرخه سواری هستند جز مخالفان (منتقدان؟!) این تفریح هم هستند و این تناقض درونی همه عشق هاست.
****. عکس هم اگر شد خواهم گذاشت.

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

ترمز پایی!

سلام!
سال نو همه دوستان مبارک! (بماند که سال نو نشده و ما کهنه شدیم!)
به هر حال.
آنچنان که دوست و دشمن می دانند و دیگران نیز بدانند طبق سنت ( نه چندان دیرینه) ما اوایل نوروز را در دیار یار هستیم!
این سنت کهن را امسال نیز به جای آوردیم و تا الان که این سطور را می نگارم در اصفهان ساکنم.
اما آنچه که خاطره شد.
پدر همسر ما یک درخواستی از ما کردند ( فکر کنم اولین و آخرین!)
گفتند که اگر زحمتی نیست این ماشین را ببر نمایندگی تا لنت هایش را عوض کنند. منم جوابی نمی توانستم بگویم جز لبیک!
اما این لبیک پر بود ز تردید! آخه هر چند ماشین دنده اتومات دم دستمان بوده (!!!!) اما هیچ وقت علاقه ای به رانندگی نداشتم و فکر نمی کردم روزی نیاز شود که افسار همچنین ماشین هایی  را به دست گیرم.
همسرم هم از این موضوع اطلاع داشتند. من گفتم باکی نیست، اینترنت را خدا برای چی آفریده؟
چشمتان روی بد نبیند افتادیم روی سایت های تخصصی گیربکس و دنده و اندر احوالات تیپترونیک و ... بسیار خواندیم و الان می توانیم مقالاتی برای مرسدس بنز بنویسم و نقاط قوت و ضعفش را بازگو کنم. فهمدیم که R چیست و N چیست و.... .
توکل بر خدا کردیم. حالا از استارت زدنش را بلد نبودم! با کمک همسرم راه افتادیم، اما از همان اول دیدم ترمز ها بسیار میخ است و ماشین بد کار می کند. بمانند که با چه نذر و نیازها تا تعمیرگاه رفتیم و خوشحال که به سلامت رسیدیم!

داشتم وارد نمایندگی می شدم یکی از مکانیک ها گفت که دستیت بالاست؟ من نگاهی کردم و دیدم که اصلا دستی ندارد!
 گفتم لنت ترمزش را دارم چک می کنم!
حالا بماند چه ها شد و بالاخره حدود 1 ساعت بعد لنت ها عوض شده بود.

من در این یک ساعت به دنده فکر کردم! گفتم خوب حتما الان دستی را کشیده! من چه جوری دستی را بخوابانم؟ اصلا دستی کجا هست؟


بالاخره همان تعمیرکار ماشین را بیرون آورد! من خواستم سوار شوم 5000 تومان وجه رایج مملکتی (رشوه؟؟؟) به عنوان عیدی گذاشتم کف دستش و گفتم دستیش اینه؟ و ترمز پایی را نشان دادم. گفت بله! ترجیحاً در حال حرکت بخوابانی بهتر است!!! من نیز تشکر کردم و رهسپار منزل ابازوجه شدم!
تازه فهمیدم که کل مسیر را با ترمز دستی (یا بهتر پایی!) آمدم!!!

 در مسیر برگشت تازه لذت رانندگی بدون ترمز دستی را چشیدم!
به همi دوستان توصیه می کنم در هنگام رانندگی ترمز دستی ( و با کلاس ترها پایی) را بخوابانند و وقتی هم لذت بردند حظ و بهره ای از رانندگی شان به روح راقم سطور برسانند!
این بود انشای من!
پانوشت:
*. ببخشید کم نمک بود. (اصولاً حقیقت خیلی بامزه نیست!)
**. تجربه های دیگری هم در مورد ترمز دستی هست که مصلحت نیست که از پرده برون افتد.
***. نمی دانم چرا وقتی پدرم گفت بیا با این ماشین رانندگی کن نپذیرفتم!
****. به قول شاعر (امیر علی نبویان): ای وای که با تو من چی می شم/ محبوب دلم دویست و شیشم!

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

هفت سال با دانشکده الهیات (پرده اول)



چهارشنبه گذشته، یعنی دو روز پیش، آخرین روز دانشکده الهیات، روز دفاع.
شهریور 85 بود که برای ثبت نام با ذوق و شوقی به اینجا آمدم. در اولین دیدار با علی دماوندی آشنا شدم و در همان روز با آموزش (آقای محمدی) بحثی شد! سالی که نکوست از بهارش پیداست. دانشکده الهیات جای بهترین دوستان بود و آموزش تا انتها بحث! حتی تا همین روز آخر!
7 سال با در و دیوار و آجر و پل و دانشجو و استادانش سوختیم و ساختیم! البته خوبی هم کم نداشت! بهترین سالهای زندگیم را همین جا گذراندم، نه اینکه سالهایی خوبی بود، بهترین زمان زندگی!
اولین کلاس با دکتر مصطفوی بود، منطق. شروع خوبی نبود با علاقه ای که به منطق نداشتم. خواه یا ناخواه تنها کسی که می شد بهش نزدیک شوم علی رمضان دماوندی بود که سه ترم بیشتر در دانشکده نماند و رفت!
حمزه میرزایی هم که دو ترمی ماند و رفت حوزه. ماند علی دهقان نژاد که سالیان طول کشید تا چیزی از وجود معدومش درک کنم و محمد نظری پور.
خوشبختانه به این دو عزیز احمد احمدی نیز اضافه شد! که در حال حاضر رئیس ماست!!!!
حالا تصور کنید که اینها هیچ کدام اهل کلاس آمدن درست و حسابی نبودند و من می ماندم و 24 یا 25 خانم همکلاسی!
روزگاری بود.
کلاس های زبان خانم دکتر بحرینی جذاب بود و بعدش تاریخ اسلام قائدان، البته هنوز مانده بود که ادیانی شویم. با دکتر مهدی زاده شهری مشغول بودیم و 8 واحدی خواندیم. سپس دکتر گذشته که حدود 22 واحد با ایشان گذراندیم.
بعد رسیدیم به دکتر حمیدیه، بیشتر از آنچه می نماید دانش دارد، بینش نیز و مهم تر از همه ادبی ست که فوق العاده است و ستودنی.
در این میان کلاس 2 واحدی فقه دکتر هدایی نیز تاثیری شگرف بر من گذاشت که همچنان نیز باقی مانده!
می خواهم خاطرات 7 سال را در اینجا بنویسم!
ادامه می دهم و از استاد ابراهیم موسی پور، انجمن علمی دانشکده الهیات و کانون اندیشه صفیر دانشگاه تهران خواهم گفت.

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

هدهد سبا

امروز باغ بودیم.
یکم تمیز کردن باغ و علف چیدن و رسیدن به گوجه فرنگیها با مادر.
خوب بود.
اما چیزی که مرا واداشت که پس از مدتها اینجا بنویسم این بود که امروز در باغ چند هد هد (شانه به سر) دیدم. متاسفانه دوربین به همراه نداشتم تا شما هم در دیدن زیباییش شریک باشد.
ذهنم به سراغ سلیمان نبی رفت و هدهدش.... یاد منطق طیری که نمی دانم و یاد حافظ...
شاید این هدهد خوش خبر است که از سمت سبا باز آمده است:
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد...
و شعر زیبایی دیگر:
ای هد هد صبا به سبا می فرستمت
بنگر که از کجا به کجا می فرستمت!
کاملش را در محب نقل قول! می آورم.
شاید روزهای خوب در راهند...

به اشتراک بگذار!

Share |